أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

434

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

« زو عالم خرف را برناى نغز يا بى * زو گنبد كهن را دوران تازه بيني » ( خاقانى ) ( نگر : لغتنامهء دهخدا ) . ( 391 ) 16 / 14 و 15 « قدر آن صاعي بوذ » . سكون و كسرهء « قدر » و حركتهاى « صاعي » شايد به قلمى متأخّر باشد . « صاع » : پيمانه‌اى است كه بر آن احكام مسلمانان از كفّاره و فطره دائر و جارى است ، و آن چهار مد است و هر يك مد يك رطل و ثلث رطل ، . . . ج : اصؤع و أصوع و أصواع و صوع . ( منتهى الارب ) كيله‌ايست كه به وسعت چهار مد [ است ] و مد پرى دو كف است از طعام . . . و قدر صاع به رطل عراقى نه رطل و به رطل مدنى شش رطل است . ( لغتنامهء دهخدا ) ( 392 ) 16 / 16 « ميويز » . در دستنوشت نقطه‌هاى ياء دوم كتابت نشده است . « ميويز » : گونه‌اى ديگر از واژهء « مويز » است و در نگارشهاى كهن پارسى باز هم به كار رفته است : « از وى ميويز طايفى خيزد » ( حدود العالم ) . « خرما و ميويز چون اندك طبخى بيابد » ( راحة الصّدور ) . « چون عصير خرما و ميويز و انگور به هم بياميزند » ( راحة الصّدور ) . ( نگر : لغتنامهء دهخدا ) . ( 393 ) 16 / 16 « يا ساير » . جايگاه « يا » در دستنوشت هويدا نيست ؛ شايد به سبب مرمّت پوشيده شده باشد . « يا » را به سنجش معنائى و پس و پيش آورديم . حركتهاى « ساير » هم شايد به قلمى متأخّر باشد . ( 394 ) 16 / 16 « ساير » . واژهء « ساير » هم به معناى « همه » و « جميع » است ، هم به معناى « باقى » و « ديگر » - كه اين معناى دوم در پارسى امروز بسيار روان و آشناست . در آن جايگاه كه سعدى در گلستان مىگويد : « يكى از ملوك خراسان محمود سبكتكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده مگر چشمان او كه در چشمخانه مىگرديد و نظر مىكرد . ساير حكما از تأويل آن فروماندند مگر درويشى . . . » ، شادروان استاد غلام حسين يوسفي « ساير » را به معناى « همه » و « جميع » مىداند . ( نگر : گلستان ، تصحيح و توضيح غلام حسين يوسفي ، ص 55 و 225 ) . در عبارت متن ما ، « ساير » به معناى « باقى » و « ديگر » است . ( 395 ) 16 / 17 « محمد حنفيّة » . لفظ يكم در عكس دستنوشت كاملا روشن نيست ولى ظ . درست خوانده‌ايم . مراد فرزند امام على - عليه السّلام - است .